تبلیغات
سوسا وب تولز -ابزار وبلاگ
هسته فرهنگی جوان رایه المهدی (عج) - بفرست ملک که بنده در دام بلاست
 
 
 
بفرست ملک که بنده در دام بلاست

ازم می‌خواد کنارش بنشینم. پایین پاش می‌شینم و دستش رو می‌گیرم. دستش سفید و نرم و زیباست. پر از چین و چروک با ناخن‌هایی برجسته و پهن. اونقدر پوست دستش نازک شده که تمام رگ‌ها رو از زیر پوست می‌شه دید. اونقدر نازک که اثر انگشت هم پاک شده حتی. سرم رو خم می‌کنم و دستش رو می‌بوسم و به خدا می‌گم: "بزن به حسابم!" چون هم مادربزرگمه و هم سیده!

عمو رو به مادربزرگ می‌کنه و می‌گه: "یکی از شعرهاتو براش بخون."

بس که ماندم در قفس بوی گل از یادم رفت/ بس که ماندم در غریبی وطن از یادم رفت

سیزده سالی می‌شه که عمو و عمه در حال مراقبت دائمی ازش هستند. صبح‌ها عمو ازش مراقبت می‌کنه و عصرها عمه که طبقه‌ی بالای خونه‌ی عمو زندگی می‌کنه می‌برش پیش خودش. شب‌ها عمه لاستیکی‌اش می‌کنه؛ اما روزها با کلی سختی می‌برنش دستشویی. چون عمو معتقده اگه توی روز هم دستشویی نره کم کم از پا می‌افته و به بستر عادت می‌کنه.

عمه می‌گه: "مراقبت از پیر، شبیه مراقبت از بچه است با این تفاوت که در مراقبت از بچه هر زحمت و شب‌بیداری‌ای که بکشی می‌دونی که ثمره می‌ده و بچه‌ات هر روز بزرگتر و شیرین‌تر می‌شه. اما پیر در سراشیبی زواله و تمام نیروهاش در حال افوله. می‌بینی که هر روز بدتر می‌شه و قواش تحلیل می‌ره. خستگی توی تنت می‌مونه."

من شاهد این زوال بودم. اولین بار که دیگه نتونست یه قصه رو کامل برای ما بگه و وسطش موضوع قصه یادش رفت، خیلی غصه خوردم. دیدم که دیگه نتونست غذا درست کنه یا ظرفی بشوره. زنی که اونقدر قوی و مغرور بود و همیشه روی پای خودش، حالا همش به مراقبت احتیاج داشت. کافی بود یه لحظه ازش غافل بشی تا موقع نشستن یا بلند شدن بیفته و دستش بشکنه یا جایی از بدنش کبود بشه. عمو برای اینکه توی طول شب هم مواظب حرکات مادربزرگم باشه گاهی نشسته می‌خوابه.

دیدم که چطور رکعات نماز رو قاطی می‌کرد و نیاز داشت که کسی کنارش بنشینه و براش تکبیر بگه. خواب اونهایی رو می‌دید که چهل- پنجاه سال بود مرده بودند و توی طول روز صداشون می‌کرد. انگار حضور داشتند. کلافه می‌شد از توی خونه موندن. عمو می‌بردش توی حیاط و گل‌های باغچه رو نشونش می‌داد.

حالا وقت "تعقل" بود. قرآن از من خواسته بود:

وَ مَن نُعَمِّرهُ نُنَکِّسهُ فِی الخَلقِ اَفَلا یَعقِلُونَ (به هر کس عمر دراز دهیم از خلقتش می‌کاهیم. آیا تعقل نمی‌کنند؟/ یس.68)

وقتی مادربزرگم رو که می‌دیدم باورم نمی‌شد که اون هم دوران جوانی و شور و قدرت داشته. روزی مثل من توانا بوده در دویدن و از پله‌ها بالا و پایین رفتن. ولی حالا پنج دقیقه طول می‌کشه تا از اتاقش بیاد توی هال. پس مغرور نشم که من همیشه جوان و توانا می‌مونم و زوالی ندارم. او هم روزی پر از شور جوانی بوده و آروزهایی دراز داشته ولی امروز...

عمو می‌گه: "این شعری که خوندی خیلی غمگین بود دختر آقا! یه شعر شاد براش بخون."

با چشم‌های عسلی‌اش به نقطه‌ی نامعلومی خیره می‌شه و شادترین آرزوش رو این‌طور زمزمه می‌کنه:

الله تویی، مَلِک1 تویی، مُلک2 توراست/ بفرست مَلَک3 که بنده در دام بلاست...



[ ]
[ مرتبط با ] : گوناگون
ن : محمدجابر تخت اردشیر
ت : پنجشنبه 1391/02/28
 
 
 
محمد بن حسن عسکری (عج) آخرین امام از امامان دوازده گانه شیعیان است. در ١۵ شعبان سال ٢۵۵ هـ.ق در سامرا به دنیا آمد و تنها فرزند امام حسن عسکری (ع)، یازدهمین امام شعیان ما است. مادر آن حضرت نرجس (نرگس) است که گفته اند از نوادگان قیصر روم بوده است. «مهدی» حُجَت، قائم منتظر، خلف صالح، بقیه الله، صاحب زمان، ولی عصر و امام عصر از لقبهای آن حضرت است.